!مـــــــــاری

Y”ademan bashad ke zendegi”A”nqadr kutah ast ke”L”ezzate”D”aqiqehaei bishtar be ham”A”ndishidan ra bayad jashn gereft.....YALDATUN MOBARAK!
نوشته شده در چهار شنبه 1 آذر 1390برچسب:,ساعت 19:8 توسط مریم|

ساعت ۱۰و ۲ دقیقه صبح به وقت محلی!

ماری در کافی نت رفیقش!

همیشه دلم میخاست مستقل باشم الان با دیدن اینکه دوستم مستقل داره کار میکنه یه فکر کثیف اومده تو ذهنم!

هیچی دیگه اومدم یه اپیدیتی کنم.همین!

نوشته شده در چهار شنبه 23 آذر 1390برچسب:,ساعت 10:1 توسط مریم|

چه تلخ است قصه ی عـــــــادت...!
نوشته شده در چهار شنبه 23 آذر 1390برچسب:,ساعت 1:6 توسط مریم|

ای خدا...دوباره برگشتی.باورش سخته واسم ولی خیلی زود فراموشت کرده بودم.دلتنگت بودم ولی دیگه تمایلی نداشتم باهات باشم.ولی تو دوباره زنگ زدی...با یه سلام علیک خشک شروع شد.تو بغض کرده بودی.داشتی قلیونم میکشیدی!!!گفتی مریم من هرکیو بتونم فرموش کنم تو رو نمیتونم!گفتی مزاحمتم.خندیدم و گفتم ای دیوونه...یکم حرف زدی.روحم تازه شد.تازه فهمیدم بهت نیـــــــاز دارم.گفتی میای بریم چت کنیم؟!گفتم اره اما تو یوزرمو پاک کردی و من دیگه جزو ادد لیستت نیستم.گفتی دوباره اددت میکنم.گفتم باشه بابا.بریم... مجنونتم عمـــــــــــــــرم :*
نوشته شده در چهار شنبه 16 آذر 1390برچسب:,ساعت 14:51 توسط مریم|

Zadi nakaram kardi.hichvaqt hata fkresham nemikardam hamchin shabio ke to...kash mitunestam mese mar pust bendazam.harfaye in ehsan yadam mire,vali un ehsan bote man bud.tamum zendegim,hanuzam bavaresh daram.Khoshbakhtar az hamishe bashi.be hame arezuhaye qashanget bereC.qoruram kenar to vasam mani nadare.mese hamishe I FEEL YOU...Delam mikhad hame harfaei ke badan nemitunam bet bgamo alan bezanam.faqat beza bgam duset daram,asheqetam ta abad.Khoda hamishe hamrat bashe omram.Khoda negahdar eshqe man.
نوشته شده در دو شنبه 14 آذر 1390برچسب:,ساعت 13:43 توسط مریم|

یہ روز میاد کہ توی ھر کدوم از خاطره ها آدم یه آدمایی هستن که دیگه نیستن. *از ته دلم میخام اون روز نیاد :(
نوشته شده در پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:,ساعت 22:7 توسط مریم|

من زنــــــــــم؛ مرا پریشانی موهایت که نہ! مرا تہ ریش خســـته ی صورتـــت آشفتہ می کند... پ.ن:عاشقانه دوستت دارم،کاش میتونم بت نشون بدم...احســــــــانم ...!
نوشته شده در پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:,ساعت 22:2 توسط مریم|

اخه مریم دیوونه،بزار یه مین بگذره بعد نظرتو تغییر بده!عاشقیا... ای کله پوک! نظرمان را تغییر میدهیم! میخوام بهت بگم...احسانم...من عـــــاشق خودتم با همه خل بازیهات :* دوست دارم عمرم... اون دلایلی که پست قبل اوردم همش کشکه!دارم خودمو گول میزنم،هه. اخه مگه میشه منه الاغ احسانمو یادم بره،دوست دارم جیگـــــــــــــرم :* اخه عشق دل میخاد،نه دلیل ؛) پ.ن:خدایــــــا!هنوز به کمکت نیاز دارم به بزرگیت قسم.کمکم کن.
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت 23:4 توسط مریم|

این روزا خیلی گیجو سردرگمم.دلمم میخاد یکی باشه که منو ارومم کنه و از این گرداب نجات بده. خسته شدم.از زندگی...اخه منه بدبخت مگه چند سالمه؟همش 18 سالمه.چرا باید تو این سن عاشق یکی بشم که رسیدن بهش نا ممکنه.خدایا منو ببین...خواهش میکنم. چرا مثل قبل دیگه حست نمیکنم؟!خدایا مگه همش هوامو نداشتی؟من همون بنده مغرورتم.همونکه جز خودت کسیو قبول نداشت،اونی که فقط و فقط تو رو داشت و داره.اخه من درد دلمو به کی بگم.غرورمم نمیزاره از ته دلم برم قصه این عشق لعنتیمو واسه بهترین دوستم،رویا تعریف کنم.میدونم اون میتونه ارومم کنه ولی نمیدونم چرا همش حس کردم اون یه حس حسادت داره بهم!خدایا میدونم اشتباهه...میدونم به بزرگیت قسم میدونم. میدونم این راهیو که دارم میرم اشتباهه.میدونم اخرش میخورم به بن بست...میدونم بش نمیرسم. منه احمق عاشق چیش شدم اخه؟!عاشق پولی که نداره،عاشق حسی که در حد خوبی های من نیست!،عاشق قیافش که من ازش سرترم باز،عاشق مرام و منشش که جالب نیست!،یا عاشق پاکیش که سیاه بود؟! گاهی اوقات،نه بیشتر اوقات حس میکنم اون منو بخاطر قیافمو و پولم میخاد و واین که مثل دخترای دیگه اویزون نیستم! اگه اینه لعنت به این عشق... خدایــــــــا کمکم کن.بت نیاز دارم...بیشتر از هر وقت...خدا من نمیتونم تو حال زندگی کنم.نگران ایندمم و پایان این عشق و عاشقی،نگران روزام که داره بی هدف از دست میره،نگران خوانوادم که بم اعتماد دارن،نمیخام خیانت کنم در حقشون... ونمیخام عشق دروغی تحویل کسی بدم که دوسش دارم. کاش میتونم بگم عزیـــزم،عمـــرم،نفســـم،زندگیــــم...تو در حد من نیستی!لطفا برو! اوج بی رحمیه میدونم ولی کاش سنگدل بودم،کاش... خدایا منو میبینی؟اینجـــــام!
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر 1390برچسب:,ساعت 22:46 توسط مریم|

روز تولدت خیلی قشنگ بود. شادی و غم! یه دلخوریه کوچولو... اشکتم در اوردم :( ببخشید عشقم :* اخه گیر میدی خب عمرم. حس کردم ارزشی واسه عشقمون قائل نیستی ولی وقتی بات حرف زدم اروم شدم و حتی عاشق تر از قبل... دیوونم کردی عزیز دلم :* دوســـــت دارم لامصب.میفهمی؟! اخه دیوونه،چرا یه حرفی میزنی که بعدش پشیمون شی و با دلخوری حرف بزنی.الهی من فدات شم عشقم :* امشبم کلی خودتو برام لوس کردی.گفتی 1 ساعتم نمیتونم بدون تو زندگی کنم. هیچوقت دلم نمیخاست اینطوری وابسته م شی.نگران خودم نیستم نگران توام که اگه یه روز جدا شدیم تحملت چقدره...ولی ما مال همیم،خدامون مهربون تر از این حرفاست عمرم... میدونم هیچکی واسه من تو نمیشه؛هیچکیم واسه تو من! خدایـــــا از ته قلبم دوسش دارم. بدون اون نمیتونم... پس بزار نفس بکشم با عزیزم...ازت میخوام...خدایـــــــــا...!
نوشته شده در چهار شنبه 2 آذر 1390برچسب:,ساعت 1:16 توسط مریم|

کلی قالب عوض کردم تا حالا.یه قالب میخام که در عین ساده باشه و به حس نوشته هام بخوره. خودم در ظاهر دختر حساسی نیستم ولی در باطن چرا... در ظاهر یه دختر شر و شیطون که عاشق رنگ مشکیه،عشقش تب دار و هاته،رک و بی پروا و مغرور... ولی در باطن یه دختر احساسی و اروم،عاشق رنگ سبز کمرنگ چون بم ارامش میبخشه،عشقم خیلی لایت و احساسیه،دوست ندارم رک باشم و از غرور در برابر کسی که دوسش دارم بدم میاد. همه اینا رو گفتم که بگم اقا من یه خردادی واقعیم.اه اه اه...یعنی چی؟!اصلا ثابت قدم نیستم.حتی تو انتخاب قالب! ولی الان رفتم تو کار باطن.هه هه یه قالب ارامش بخش و ساده...با رنگ سبز! حس میکنم زیاد به نوشته هام نمیاد ولی بیخی دیگه. اوه اوه اوه چه بارونی میاد الان. خدایا شکــــــــــرت ... من برم بخوابم دیگه.یکی نیست بگه بچه برو بکپ دیگه. بای بای
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390برچسب:,ساعت 2:43 توسط مریم|

تولــــدت مبارک عشق من :* یه بوسه از لبات زیر نور مهتاب رویای منه گرفتن دستات تو یه روز برفی یعنی زندگی... اغوش گرمتو تو یه هوای بارونی دوس دارم عاشقشم وقتی میگی دوست دارم،وقتی میگی عاشقمی،همه چیزمی... کاش الان پیشت بودم،روز تولدت،روز میلادت... اخه چرا تو این روز بزرگ نمیتونم پیشت باشم؟ :( گفتی تو قلبتم...اره،حسش میکنم. نمیدونی چه لذتی داره شنیدن صدای گرمو مردونه ت.چه انرژی بهم میده صدای مهربونت.دلم میخاد صداتم ببوسم! دلم میخاد با تو ازاد باشم،قانون شکنی کنم...من مال توام،مگه غیر اینه؟! تولدت مبارکــــــ گفتی مگه خودتو کوک کردی که هر 5 مین یه بار اینو تکرار میکنی؟! گفتم اخه دیوونتـــــــــــم،دیوونه تو :* الان بارون میاد؛دارم تصور میکنم اتاقیو که پیشت باشم،بت نزدیک بشمو حســــت کنم. کـــــــــاش مال هم بشیم... میدونم این نهایت ارزوی توام هست. عاشقی رو از حرفات میخونم عمرم. ارررره،من همون دختر مغرور،سنگ دل، خود خواه و بی احساسم... میبینی جلوت نرمــــــ شدم. تولدت مبــــــــارک :* دلم میخواست با ارزش ترین چیز دنیا رو بت بدم... تو گفتی بهترین چیز اینه که امشب بیای به خوابم! اخه تو چقد خوبی لا مصب،عاشق همین پاکیتم. تولــــــــــدت مبــــــــــــارک احسانم :*
نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390برچسب:,ساعت 1:56 توسط مریم|


آخرين مطالب
» yalda!
» 12
» عشقم برگشت :*
» ehsanam raft...
» 9
» 8
» عشق دل میخاد نه دلیل!
» ازت متنفرم؟! :(
» ای بابا
» happy brithday my love :*
» احساس خاکستری من


Design By : Pichak